از من نپرس چقدر دوستت دارم...
چرا که اينجا در قلب من حد و مرزي براي حضور تو نيست.
به من نگو که چگونه بي تو زيستن را تمرين کنم.
مگر ماهي بيرون از آب ميتواند نفس بکشد؟
مگر ميشود هوا را از زندگيم برداري و من زنده بمانم؟
بگو معني تمرين چيست؟
بريدن از چه چيز را تمرين کنم؟ بريدن از خودم را؟
مگر هميشه نگفتم که تو هم پاره اي از تن مني...!
از من نپرس که اشکهايم را براي چه به پروانهها هديه ميدهم،
همه ميدانند که دوري تو روحم را ميآزارد
و تو خود پروانهها را به من سپرده بودي که ميهمان لحظههاي بيکسيم باشند.
مرا از من نگير... نگاهت را از چشمم برندار؛
مرا عاشقانه در آغوش بگير که سخت تنها هستم و هواي شرجي اينجا را دوست ندارم